-
من که از حال دل عاشق خود باخبرم
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:13
من که از حال دل عاشق خود باخبرم بی تو سرگشته و آوارهترین در به درم کوچه گرد شب تنهایی خویشم بی تو مدتی خسته و با غصهی تو همسفرم کاش یک ثانیه می آمدی و ، می دیدی که چه آورده غمت بر دل بی دردسرم با دل خسته ام ای یار نکن این ستمی که به جز مهر تو از درد جهان بیخبرم موج اگر می بردم گم نکنم راه تو را.. که به دریای تو دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:07
-
کس نمیخواهد که من رسوای آغوشت شوم
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:05
کس نمیخواهد که من رسوای آغوشت شوم یا شبی نیم به بالین تو سخت مدهوشت شوم یا بگیر جام می ام تا صبح با می بازی ام یا که با مستی عشق چون راز در نوشت شوم هر که میگفت یا عجب از ساختار روزگار من نمی جستم یقین تا مست در اغوشت شوم تو به جرم بی کسی در دام انداختی مرا من به جرم با تو بودن یک عمر پاپوشت شوم ای همای عشق ورزان...
-
ببر از دل غم سنگین من را
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:04
ببر از دل غم سنگین من را نگاهی کن بسوزان دین من را تو میدانی خدا و پیر من کیست پس ازمرگم بخوان تلقین من را آتنا حسینی
-
از موی سر تا نوک پای تورا
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:02
از موی سر تا نوک پای تورا بند به بند بستند به قلب من از رو نرفتم ، هرچقدر به بند کشیدی و سنگ زدی به قلب من گمانم حتی دست عشق نتوانست لمس کند قلب تورا گمانم دیگر باید جمع کنم ز خانه ی عشق بار و بندیلم را عادت ندارم که نخواهند و بمانم حتی اگر خون میچکد ز چشمانم میروم نمی ماند بوسه های گرمت روی تنم نمیخواهم نوازش هایت را...
-
دل من با دل تو!!
شنبه 5 مهرماه سال 1404 12:00
دل من با دل تو!! در دل من اما چیزی به جز من نیست میان من و تو فاصلههاست دل هر کس دل نیست من یار سفر تو نیستم امروز و فردا مال تو عشق تو یک فریب بزرگ است دل من پس میزند تو را جای تو پیش من نیست عشق احساس میخواهد نه عشوه گری تو مرا میخواهی من تو را میخوانم و چه تفاوت بزرگیست عشق یعنی شستن غمها با هم نه فقط پوشیدن...
-
پاییز فصلی ست که به ما می آموزد :
شنبه 5 مهرماه سال 1404 11:59
پاییز فصلی ست که به ما می آموزد : رنگ عوض کردن طبیعی ست !! سما سمین
-
میخواهم با تو
شنبه 5 مهرماه سال 1404 11:59
میخواهم با تو بر نقشهی این شهر خطی از باران بکشم؛ از پیچِ خیابانها بگذریم که سنگفرششان صدای خیسِ قدمها را نگه داشته، تا به کرانههای مهگرفته برسیم. میخواهم با تو در کوچههای غبار اثرِ پایی بگذاریم؛ قدم بزنیم تا قدمها به شمارش افتند و شمارهها در چراغهای خاموش محو شوند. آنگاه، در این پیمایشِ بیانتها، حافظهام...
-
این کار تو خوب نیست
شنبه 5 مهرماه سال 1404 11:58
این کار تو خوب نیست کار تو طرح تمام، گناه عجیبی است در این دنیا امید وصل نمی روید در تبعید این درد مدهوشم من از حجم تحریف در منظره ادراک یک سایه بیشتر تنهاترم بیا تا برایت بمانم چه کس در شبم از غم آشناتر است خاصیت عشق آتشین است زیر آوار جان به سرعت بایدرفت اما با چه پناهی؟ مگر نه اینکه عشق، سامان می دهد زندگی در حسرت...
-
پاییز
شنبه 5 مهرماه سال 1404 11:57
پاییز موسمِ افتادن دلهاست. آرزوها زیر برگها دفن میشوند بیآنکه هرگز تحقق پیداکنند سیدحسن نبی پور
-
تبسم با لب پرخون، گناهت را نمی شُویَد
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:20
تبسم با لب پرخون، گناهت را نمی شُویَد به آوازِ خوشِ مطرب، گل مُرده نمی رویَد به موی دختری کوچک، به لبخند جوانی خام ز آن مَردِ کُنون در بَند، شَرَر دیگر نمی جوشد ز داغ مُرده در غربت، ز عشق مُرده در محنت ز آن رود و ز آن چشمه، کسی دیگر نمی گوید سراسر دزد و غارتگر، ریا و حقه و نیرنگ زبانش ترسِ از خالق ولی قلبش نمی ترسد...
-
صدبار می نویسم برای تو و صد بار پاره می کنم.
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:20
صدبار می نویسم برای تو و صد بار پاره می کنم. شکوه می کنم و می گویم و خود چاره می کنم! کبوتر دل بال می زند به هوای سر کویت ، ولی! بالش می چینم و در قفس آب و دانه می کنم. وحشی شده این پرنده ی رام سر به زیر، چاره ای برای این، مرغک دیوانه می کنم! مهرانگیز نوراللهی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:19
-
با آنکه روی ماه تو را من ندیدهام
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:18
با آنکه روی ماه تو را من ندیدهام طرحی پر از خیال، ز فردا کشیدهام نقشی به یادگاری، از آن چشم دلفریب با صد هزار دلهره ، زیبا کشیدهام تا در میان چشم تو پیدا کنم تو را یک شب تو را میان دعا، برگزیدهام از عطر بودنت، شده سرخوش، خیال من از راه و مسلکت، به مسیحا رسیدهام از بازی زمانه و از گردش زمان طعم هزار تلخی آن را...
-
مشکوکم.
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:17
در خالی ترین جغرافیای عشق.. پشت پنجره بارها نبض عروسکی را میگیرم که سالهاست مرده است در این اقلیم زنی را دیدم که سکوتش را در جهاز می پچید ... زنده بودن را هر روز تکرار میکرد... در آن سوی پنجره در اوج بی مهری کسی عشقی را سر میبرید که مبادا بشکند سایه ی ننگ بر دیوار غیرت نیم روز است و. واژه عدالت در روزنامه ها به خواب...
-
برگها با بوسهی باد
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:16
برگها با بوسهی باد رنگ میبازند میافتند چون عشقی که از چشم تو سر خورد و مرد. سیدحسن نبی پور
-
وقتی کسی را دوست داری
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:15
وقتی کسی را دوست داری چیزی در تو دفن میشود نه صدا داری نه سایهای برای گریز یا باید فراموش شوی در خاطرهی او یا عاشق بمانی مثل دیوانهای که اسمش را دیگران "افسانه" مینامند. سیدحسن نبی پور
-
پلکی زدیم و چه ساعت حسود بود
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:15
پلکی زدیم و چه ساعت حسود بود تقصیر پلک بود یا که ثانیه ها زود بود ؟! سنگینی سکوت تو و حرف آینه زخم عمیقی و چشمی کبود بود ترسیم لحظه های قشنگِ همیشگی روی کاغذی به سیاهیِ دود بود من شیفته ی هندسه ی دایره ها و تفسیر تو از عشق دو خط عمود بود سید حمیدرضا عابدی
-
دوست داشتن
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:12
دوست داشتن مثل افتادن است در چاهی که اسمش را تو گذاشتی. یا باید فراموش کنی آب را یا بمانی سنگِ تهِ چاه. سیدحسن نبی پور
-
رفتم.. نه با پای خود،
جمعه 4 مهرماه سال 1404 12:10
رفتم.. نه با پای خود، که با پشت پای تو، نه با دستِ لرزانِ تقدیر، که با اشارهٔ دست تو، با دستی که مرا از شانه ات راند، آنکه آوار خانه را بر سرم فرو ریخت، دستی که کوچه را متعجب کرد از پرسه های بیپناهی ام، گفتم: بمان، با صدایی که میان دندههای سینه ام شکسته بود، و تو هرگز نشنیدی فریاد منگنه شده به سکوتم را،، اینک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:39
-
یک نفر با من از احساس بگوید که چه شد؟
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:36
یک نفر با من از احساس بگوید که چه شد؟ از فراموشی دنیا بغل یاس بگوید که چه شد؟ که چرا نسترن از ریشه ی خود رنجیده؟ از هماغوشی هر ساله ی گیلاس بگوید که چه شد؟ راز پژمردگی باغ گل عاطفه را..؟ که چرا شاپرکان میمیرند؟ که چرا چلچله از سایه ی خود میترسد؟ که چرا آتش دوزخ همه جا میچرخد؟ که چرا در همه جا مین مهیاست؟ بگوید که چه...
-
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:36
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که تویی چراغ ایمان، تو فروغی انبیا را ز تو بر دلم حقیقت، به تجلّی آشکار است که تویی شفای جانها، تو امید، بینوا را تو بلاغتی و حکمت، تو چراغ علم و بینش که به یک نگاه بخشی دل عارفین صفا را به تو تکیه کرد احمد، به تو فخر داشت زهرا که تویی تمام معنا، تو خلاصهٔ دعا را تو به عاشقان رسیدی،...
-
تنها سوار عاشق این دهر بودم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:34
تنها سوار عاشق این دهر بودم بعد نگاهت با جهانی قهر بودم شانه نبود و گیسویت آشفته تر شد چیزی به جز خنجر ندارم زهر بودم با دوره گردی خنجرم را جای شانه دادم کمی آزرده دل زین بهر بودم من آبرویم خنجر اجدادی ام بود بی آبروی تازه این شهر بودم مهدی زنگنه ابراهیمی
-
در سکوت سایه ها دیدم زمان بی انتهاست
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:32
در سکوت سایه ها دیدم زمان بی انتهاست گوییا در سینه ی شب غم رهاست با هزاران درد جانکاه، در هر قلبی دواست این جهان دار فنا، رنج و بلاست در دل این خاکدان، عشق خداست یادگار در دل این غمکده، امید بقاست در دل شب های غم، دیدیم فردا روشن است در ره عشقیم و این دنیا فناست هر دم و هر بازدم، این زندگی نعمت است بودن و رفتن ما،...
-
مرا گم کرد ز یادش به گمانم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:30
مرا گم کرد ز یادش به گمانم شدم پاییز برایش چو خزانم مثل یک برگ که جان کند از درخت زیر پای عابری باز بمانم تو مرانم به رقص آمدی و به غصه دور شدی رهگذری غریبه شدم باز گمانم.... زهرا حبیبی
-
من بودم وآن پیچه صد پیچ گل یاس مهتاب
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:29
من بودم وآن پیچه صد پیچ گل یاس مهتاب و نگه، بسته به گیسوی گل یاس درباغچه آنسوی حیاط،آن گل شب بوی درحسرت یک لحظه نشستن ، بغل یاس پیچیده گل نسترن آویز از گوشه دیوار شاید که زند پیچه به اندام گل یــاس نرگس که به یک غمزه برددل زدوصدیار دل داده به یک غمزه دیدار گل یاس پروانه نپیچد ب ه طواف رخ محبوب چون کعبه برآید ز سر شاخ...
-
باغبان به درخت گفت :
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:28
باغبان به درخت گفت : ریزش برگها نقص نیست بلکه آغازِ تکامل است . سحرفهامی
-
گفتی مرا به مِهر، که ما را خزان گذشت
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:28
گفتی مرا به مِهر، که ما را خزان گذشت اینک شبابِ عُمر به آه و فغان گذشت گفتم تو یاغی صفت پندم مَده زِ وصل عمرم زِ دیر آمدنت به حِرمان گذشت گفتی مرا به عشق چو جان مَحرمم شوی دردا که بی حضور عزیزت چه سان گذشت گفتم خلافِ عقل، مُدارا کنم ولی حاصل چه شد، به فُسوس و غَمان گذشت گفتی مرا، چو آث و الماس و اخترم این وعدههای ناب...
-
سلام به تو ای مرغ بوتیمار عشقم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 12:24
سلام به تو ای مرغ بوتیمار عشقم من همان سر سپرده معبود عشقم ای کام روای شکوفایم بهر عشق من بر ساحل دریا تو نوشتم مطلبی زعشق من همان بت شکن شهر عشقم مملو از نشاط هستی ملکه عشقم چشمای قشنگت جام شرابم باشد ضربان قلبت لالایی خوابم باشد آغوش تو تنها پناه آرامش بخشم باشد باشد که باشد تن خسته ام در راه عشق زعشقت جان سپارم در...