| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
سلطان محمود،پیری ضعیف را دید که پشتواره خار میکشد
بر او رحمش آمد گفت:
ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی
یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،تا از این زحمت خلاصی یابی
پیر گفت:زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و
گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند .
خسته ام از زندگی از مثلِ زندان بودنش
این نمایش درد دارد کارگردان بودنش ....
کاظم بهمنی
میگویی: دوستت دارم
و من به کبوتری تشنه بدل میشوم
که به کاردِ گلوگاهاش عاشق است
غاده السمان
اب از سرم
هزاران وجب گذشته...
اما هنوز زنده ام...
کشف جدیدی ست ...
انسان دوزیست...
احسان فریدونی
در عمیق ترین گوشه چشمت
جایی برای زیبایی ها،
در خلوت ترین گوشه قلبت
جای برای عشق،
در ساکترین گوشه ذهنت
جای برای اندیشیدن
و در شلوغترین لحظاتت،
لحظه های برای دوست
کنار بگذار....
سیمین حیدریان