| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
داری با من بودنت را دائم حاشا میکنی
خلوتِ شبهای ما را وقفِ فردا میکنی
پیشِ مردم سردی و با سایهات بیگانه باز
در دلت اما چه غوغایی مهیا میکنی
گفتمت رسوا شویم و عشق را در صور دمیم
لب به دندان میگزی و باز «امّا» میکنی
آتشی در سینهات داری و پنهان میکنی
قطرهای و خویش را همرنگِ دریا میکنی
سهمِ من شد لرزشِ دست و نگاهِ سرسری
سهمِ خود را کنجِ انکاری مجزا میکنی
حیف، این اقرارِ روشن را که در چشمانِ توست
با زبانی تلخ و بیاحساس، حاشا میکنی
گرچه انکارم کنی در پیشِ رو، ای نازنین
عمقِ چشمانت گواهی داد، غوغا میکنی
آرزو بزن بیرانوند
گلبرگِ های یاسگون باغچه قلبت
بوی خوش صداقت را بر اندام سایه ها پاشید
خیالت در ذهن ام قداره بست و شب را درنوردید
و صبح
دستهای خورشید
نورانی تر
چشمهای جهان را روشنی بخشید
وسپید ی دستهایت
تا برف قله ها وسعت ممتد خیال انگیز شد
یک شیهه ی مست
یک تار مو
خیالم را به یال اسبی میدوزد
که از نگاهت شعرم باز مهمیزی
بخورد
رضا اهورایی
چشم های تو خدا را نیز کافر می کند
رشته ی رنجیر را در پای باور می کند
حاجیان سرگرم حج اصغرند و غافل از
اینکه لبخندت ثواب حج اکبر می کند
چشم تو آن کرده با قلبم که یک درصد از آن
با دل ابلیس گندم های نوبر می کند
مهره ی مارست در چشمان تو بانوی عشق
دارد این آیات، مرتد را پیمبر می کند
بوی گیسوی تو شهری را روانی کرده است
شک ندارم با من از این هم فراتر می کند
پهنه ی آغوش گرم تو گدای عشق را
می برد تا کهکشان ، سرتر زقیصر می کند
آن دو چشم شرقی ات من را مهاجر کرده و
کمکمک آواره ام از خاک کشور می کند
محمد علی شیردل
بگذار طوفان بیاید، برود
مردیم از گفتنِ
خدایا این بشود، آن نشود...
بگذار
آنچه باید، بشود
و آنچه نباید، نشود.
بگذار
ایستاده بمیریم،
در لحظهی دیدار،
اجل فکر کند:
آنچه گذشت،
هیچ نیاورد خم ، به ابروی ما.
گر در غم و اندوه ببیند ما را ،
کم شود از شأن ما .
بگذار
ایستاده بمیریم
در لحظه دیدار،
اجل فکر کند :
در این شب تاریک ،
هیچ نترسیده ایم.
یا
لحظه ای نومید شدن،
سایه نینداخت بر کالبد ما.
بگسل دل ز زنجیر اسارت،
رها کن ،
خویشتن خویش را .
اعظم بیگلری پناه
گرد و تیز
می چرخد
واهمه
چشم هایت
به رویِ صفحهً ساعت
و توپ
درزمین
محکم و سخت
بازیچه
به بازیش گرفته اند
دروازه
خالی
ساعت
بازیِ زمان
ناگزیر
و نگاهِ تو
نگران
لحظه ای درنگ
صحنه
محو می شود
فریاد
قیل و قال
چشم هایِ تو
گِرد
می چرخد
حیران
توپ
بازیکنان
برفک
و تو بر می خیزی
باید رفت
روحِ من
با تو
احساس
زندگی
نقطه هایِ گرد
قرمز
زرد
سبز ، آبی
تجسم
رنگ
ایجاد
تردید ها
من
در کنارِ تو
من ، ما ، تو
وکاغذ
بی نقش
تصوّر
روح
الهام
قلم
نقشی
به رویِ کاغذ
تولد
باز
آهنگی ملایم
صورتی
پیچیده در تصویر
چهره
زن
باز هم
تصویر
تردید
دیگر بس
نقش راباید زد
آنگاه
نه بی خود
از خود
وکاغذ
نقش می گیرد
آگاه ؟
نه
بی خود از خود
دستِ تو
می چرخد
وکاغذ
نقش می گیرد
یک خنده
نگاهت
گرم
روبرو
آماده
من
همراهِ تو
با تو
قلم
با ما
میانِ دست هایت
گلی زیبا
سحر
یک نور
سپید و پاک
و من دیدم زمین را
زیرِ پایت
سخت
و گرد و تیز
می چرخید
توپ
جمشید أحیا
مگو عشق، این لقب بر هر زبان جاری شود آسان
که دریا با تبسّم بر لب هر کس خروشان نیست
به لب نام وفا، در دل هوای دیگری داری
دو قبله در دل آیینه، طریق مؤمنان نیست
تو خندیدی و پنداشتی شکست آیینه پنهان است
کسی با خویش اگر صادق نباشد، در جهان نیست
عسل آوردی و پنهان نهادی نیش در کامش
چنین شهدی به جز تعبیر زهر دیگر نشان نیست
چراغ کعبه از دود ریا روشن نخواهد شد
که با نام خدا بازی، ره اهل امان نیست
وفا یک جان طلب دارد، نه صد نقش تماشا را
دل آشفته جای این همه نقش گران نیست
اگر امروز با دلها کنی بازی به نام مهر
فردا جز داوری وجدان، تو را ایمن مکان نیست
سرو گفتی ولی بیریشه بودی در زمین عهد
درختی کاین چنین باشد امید بوستان نیست
محبت آتشی بود از ازل در جان آدمی
هر آن کس سوختنش پیدا نشد، صاحب نشان نیست
به اشک خلق خندیدی و نامش عشق پنداشتی
ستم با جامهٔ رحمت، به جز مکر نهان نیست
تو با آیینهٔ احساس مردم کودکانهای
چنین بازیگر آخر در صف صاحبدلان نیست
به دعوی گرم و در معنا چو یخ بستی دل خود را
در این بازار جز صدق و گداز ارزگان نیست
دل از یک سو نبندی، راه بر خورشید نگشایی
که در آیین روشن، سایه را قدر و توان نیست
اگر پاکی، گریزی از گداز خویش نتوان کرد
که شمع بیگداز آخر سزاوار شبان نیست
شنیدی این سخن، ای دل، اگر مرد ره عشقی
«شایان» گفت: بیسوز و وفا عشق جاودان نیست
شایان رضاخانی
