یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یادت میاد اون شب تابستون

یادت میاد اون شب تابستون
نشسته بودیم باهم،بالای بوم
شاد بودیم می گفتیم از آرزوهایمون
نگاهمون بود رو به آسمون
دیدیم که ابر و باد،زمین و آسمون
باهم بستن عهد و پیمون
که بباره از امشب بارون
بسازن حال و هوای زمستون
خیره بودیم به‌ گلدان پشت بوم
که یهو نم نم بارون اومد سوی مون
رعد و برق که زد شدت گرفت بارون
صدا اومد بلند شید برید سوی خانه هاتون
خیس بودیم تو به من یه جمله گفتی آروم
شاید همدیگه رو ندیدیم نشو نگرون..
دلمون گرفت،اشک اومد سوی چشامون
باهم گفتیم خدایا نذار تنهامون..

علی فلامرزی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد