ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
زمستان تمام شد،
اما سرما
هنوز در جان کوچهها باقیست.
گرچه خورشید آمده،
اما اجاقها خاموشاند،
و سفرهها،
سایهای از نان را
دیگر نمیشناسند.
زمستان تمام شد،
اما درد،
چیزی نیست که با فصلها
تمام شود؛
درد،
در چروکهای پیشانی پدر جریان دارد،
در دستان خالی مادری
که هر شب
با قصهای از آینده
فرزندانش را میخواباند.
زمستان رفت،
اما آسمان شهر،
هنوز تیرهتر از شبهای برفیست،
و آمارهای دروغین
مثل برفدانهای
که در مشتی خالی
آب میشود،
به باد سپردهاند.
گلها در باغچهها زندهاند،
اما رویاها
در صفهای طولانی،
زیر دست و پای قیمتها
ماندهاند.
زندگی گرانتر از جان آدمی شده،
و جان،
در چانهزنی بازار
بس که تکرار شده،
بیارزش گشته است.
زمستان تمام شد
اما چهره شهر،
از دوده و اندوه پوشیده.
رگهای شهر ترک خوردهاند،
و صدای شکستن ستونهای امید
در تکتک خیابانها
گوشها را پر کرده است.
این روزها
حتی بهار هم
نای شادی ندارد.
شکوفهها،
با شرم از دیوارهای ترکخورده شهر
سر بیرون میکشند.
باران که میبارد،
فقط چالههای خالی را پُر میکند،
نه گودال دلهای خسته را.
زمستان تمام شد،
اما انگار کهنهترینهیخبندانها
در این خاک خانه کرده باشد.
نشستی بر شانهی مردم،
آنچنان سنگین،
که حتی نسیم بهار
قدرت تکان دادنش را ندارد.
سودابه پوریوسف