یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

به یاد دارم،

به یاد دارم،
در محلهء قدیم دوران کودکی
کوچه ای بود با دیوارهای کاهگلی
که از گُردهء آن آویخته بود درخت تاکی پر بار.

در شکاف دهانْ گشودهء دیوار
باد می چرخید و پراکنده میکرد به هر سوی
اجساد مورچه های زرد و سیاهِ بر جای مانده
از نبردی بی امان را.
با خود می اندیشم،
بدا به حال مورچگان که در هیچ کجای تاریخ نانبشته شان،
نامی از سرداران و فاتحان نمی درخشد
که از آن قصه ها سر کنند و بر آن ببالند،
چون ما آدمیان!
و باز بدا به حال مورچگان که پاداش خشونتشان را
نیست دری گشوده به سوی ملکوت آسمان
و نه سهمی سکرآور و پاک
زان خوشه های تاک آویخته از دیوار!

بی گمان تاکنون آن دیوار فروریخته
و افسانه آن همه نبرد بی پایان، در غبار خاطرات دیوار
به گِل فرونشسته‌است،
پس از بارش پر طنین اولین باران.


نادر صفریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد