ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
برای شما هم شده نوبهار
گل آورده در طرف این جویبار
نشانده به سر تاج نیلوفری
گرفته به بر ساقه ها در کنار
ز خواب زمستان رهیده زمین
نمانده به اوقاتش اینک قرار
ببخشیده هرجا کدورت شده
شکوفه زده گل به دامان خار
گل لاله ی باژگون را ببین
چو جامی نشسته به دستان یار
گمانم دعا کرده یک جا کسی
برای دگرگونی حالت روزگار
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی ، و ما رستگار
رضا کشاورز
لب بوم نقاشی
حوض و کف آبی رنگش
سایه درختان آلاچیق
و در این بی هیاهویی
رقص شاهپرک بر لاله
گریه ماهیان ته حوض
که هرگز دیده نشود
و مادر بزرگ قصه ها
که دگر نای سرودن ندارد
شب پره ای
که روزها خسته
و شبها در خواب است
و خورشیدی که دگر
میل طلوع شدن ندارد
و در پس اینهمه تاریکی ها
زیبایی غروب خود حدیث دیگری ست
ماه در تاریکی
در حسرت شنیدن صدای طلوع
کنار پنجره آرمیده است
خورشید
بی سلام از کنار ماه می گذرد
طلوعی بی سر و صدا
که از روی جنگلها می گذرد
و دریایی
که ردپایی از
ترانه ها را
بر ساحل نمی بیند
و اشک ماهیانی
که در اعماق دریا
گم می شود
شاید
قطره اشکی از چشم ماهیان
در صدفی
امید را
شاید زنده کند
و آرزویی مانده بر لب بوم
شاید که پری دیده شود
جانم به لب و
شاید که بهاری از ره دور دست
به سیه روزگار تابیده شود
در افق های دور
که اندیشه ها را راهی نیست
و در صیدهایی که ماهیان بی دست وپا
گرفتار می شوند
و رودخانه ای پرتلاطم
که ماهیان دربند را با خود
به آن دوردستها می برد
و ابرهای تیره
که مرزهای بهت را در هم می شکنند
به انتظار چشمان تو
می نشینم
رضا کشاورز
ماه به دیدار تو در شب آمد
تو نبودی و
غرور و
شاید هم حواسِ پرت
آنقدر ماند که وعده دیدار به سر آمد
او که دیگر نای و حوصله صبر نداشت
رفت
اما شب تیره ماند و
سیاهی بر جان
رضا کشاورز
ای رهگذر از شعرهایم
قدری آهسته تر !
زیر این واژه های سرد و بی رمق
آتشی است
خفته
و لبهایی خشکیده
در انتظار بوسه ای طولانی...
و در پس امیدهای زنگ زده
و چرخ گردون بی محور
مشتاق طعم دیدار
و در دوردستهایی بعید
بلمی شکسته
که تورش
درّی گران
صیاد شده است
اما
ذهن خسته من
هنوز
به تو می اندیشد
رضا کشاورز
به تو
ساعتی هدیه دادم
با نگاهی عمیق
خندیدی و گفتی
هدیه به زمانی بی فرجام؟
کلامی ثقیل و بلادرک
اما
گل سرخی به من دادی
و گفتی
عمر ما
تا آخرین نفس عطر گل یاس باقیست
رضا کشاورز
من امشب تا در میخانه رفتم
به فرمان دل دیوانه رفتم
من از هشیاری ام خیری ندیدم
ازین رو در پی پیمانه رفتم
رضا کشاورز
چه مهری در دلش پرورده این دل!
که پیغام وفا آورده این دل
جوابش را بگو آن شب چه دادی؟
که اینگونه دلش آزرده این دل
رضا کشاورز
شاید دوای درد من آماده باشد
ترکیبی از چند چیز خیلی ساده باشد
شاید دوای درد من یک بوسه ی سرخ
از گوشه ی لبهای جام باده باشد
رضا کشاورز