یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

از دیدگاه یک سیاست‌مدار ؛

از دیدگاه یک سیاست‌مدار ؛
انسان‌ها یا ابزارند یا دشمن !

و عشق. . . تنها عشق

و عشق. . .
تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند
به امکان یک پرنده شدن

تنها بودم

تنها بودم
اما بودا نبودم
و نیلوفری ارغوانی
در سینه‌ی بلورینم نمی‌تپید
در هر زندان دنیا
زندانیِ فراموش شده‌ای
و در هر گورستان جهان
عزیزِ به خاک سپرده‌ای داشتم
و تنها بودم
مثل ماه
که کوتاه‌تر از تنهایی من
دیواری نیافته بود...

مثل باران بهاری

مثل باران بهاری

که نمی گوید کی،
بی خبر در بزن و

سرزده از راه برس...

"حسین منزوی"

بدترین چیزی که می‌تواند

بدترین چیزی که می‌تواند در جریان عشق ورزیدن به کسی اتفاق بیفتد این است که انسان خودش را گم کند.
و فراموش کند که خودش نیز موجود گرانبهایی بوده است.

صبح است و گل در آینه بیدار می شود

صبح است و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز
جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

در کارش از تو این همه باور ستودنی است
این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد
وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو
تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو ،
وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو
گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار من گران ننشیند به دوش جان
از هر چه غیر توست سبکبار می شود

همه چیز در حال خراب شدن است

همه چیز در حال خراب شدن است
مثل قلعه ی شنی در مسیر باد
زیبایی تو کودکانه بود
همین طور عاشق شدن من
عشق ما به پایان می رسد
مثل یک بازی غم انگیز
و غروب
ما را به خانه هایمان بر می گرداند
با زخم هایی بر تن و
و قطره اشکی در چشم

رسول یونان

بگذار فعلا دوستت داشته باشم

گاهی بگذار سیر نگاهت کنم
گرچه سیر نمی شوم
گاهی از عشق بازی خسته ام کن
گرچه خسته نمی شوم
گاهی اجازه بده دوستت داشته باشم
گرچه می دانم دوست داشتن
برای تو کافی نیست
اما بگذار فعلا  دوستت داشته باشم

شبیه
چاله ای کوچک
که گنجشکی از آن آب می خورد

شبیه
سوزنی که
که رگ های قلبی را
به هم پیوند می زند

شبیه اولین قطره ی شیری که
به دهان نوزادی می رسد


شبیه
من از این شبیه ها بمبی خواهم ساخت
که عالم هستی را
به جهان دیگری منتقل خواهد کرد
و در آن جهان
حتی سنگ ها هم دیوانه وار
به دنبال معشوقشان می گردند
پس صبر کن
بگذار فعلا دوستت داشته باشم

محسن حسینخانی