یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

من تو را برای شعر برنمی گزینم

من
تو را برای شعر
برنمی گزینم
شعر ، مرا برای تو برگزیده است

در هشیاری به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم درمی یابم
باز نام تو را ، می نوشته ام.

حسـین منزوی

مهربانی

در معبدی گربه ای زندگی
می کرد که هنگام عبادت راهب ها
مزاحم تمرکز آن ها می شد.
بنابراین استاد بزرگ دستور داد
هر وقت زمان مراقبه می رسد
یک نفر گربه را گرفته و به
ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد
و یکی از اصول کار آن مذهب شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.
گربه هم مرد.راهبان آن معبد
گربه ای خریدند و به معبد آوردند
تا هنگام عبادت به درخت ببندند
تا اصول عبادت را
درست به جا آورده باشند.
سال ها بعد استاد بزرگ
دیگری رساله ای نوشت درباره ی
اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!!
بسیاری از باورهای ما اینگونه
به اصل و قانون تبدیل می شوند. اگر
نتوانی روی زمین بهشت را پیدا کنی ،

در آسمانها نیز نمی توانی آن را بیابی …
خانه خدا همین نزدیکی است
و تنها اثاث آن مهربانی است .... ♡

الا ای همنشین دل

الا ای همنشین دل
که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم
که بی یاد تو بنشینم...

دیدی ای دِل

دیدی ای دِل
که غمِ عشق
دِگربار چه کرد؟!

چون بشد دِلبرُ و با یارِ وفادار چه کرد؟!

-------------------_ حافظ

گشتم براى شعرِ حال خودم در پىِ ردیف

گشتم براى شعرِ حال خودم در پىِ ردیف
بهتر از این نبود که "حالم ردیف نیست" .....!

مهدى خداپرست

کاری به سرد و گرم

کاری به سرد و گرم
بهار و خزان نداشت
این پنجره فقط
به هوای تو باز بود...

به راه این امید پیچ در پیچ

به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ
“وحشی بافقی”