یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

شبم ز نور مهتاب تو روشن است

شبم ز نور مهتاب تو روشن است
دل ربودن برای تو آب خوردن است
عمریست می کشم رنج فراق تو را
دل غمینم من و اشکم به دامن است
کمی مدارا کن با دوستان خود یارا
این کار که می کنی کار دشمن است
این که دلم دوست دارد بخواهدت
دلیلی برای ، عاشقانه گفتن است
هرگز از دلم برون نمی شود مهرت
طلوع چشم تو آغاز شکفتن است
دلم به شوق تو پر می کشد به آسمان
با تو بودن دلیل زنده بودن است
شیدای تو بودن دلیلی نمی خواهد
عاشقت گشتم و امری مبرهن است
با تو خزان جای ندارد به سینه ام
شما ئلم شبیه باغ و گلشن است
تو را چه نامم که دلربا به غایتی
کارت فریب دل است و فتنه کردن است
تو دل سیاه کرده ای ترک دیار خود
چه بسیار خاطره از تو که با من است
غم بی تو بودن آزار می دهد مرا
خودخواه کار تو پیمان شکستن است
تو پادشاه کشور عشقی عزیز من
کار من مجنون به تو دل سپردن است
تو حکم می کنی مرا به جرم عاشقی
کار غلامان تو سر سپردن است
گویند که بگذرم از چشم سیاه تو
کار حریفان تو یاوه گفتن است
بیدارم و چشمت ز دلم ربوده خواب
بیدار باش دلا که نه وقت خفتن است
یافته ام تو را و از دستت نمی دهم
بی تو کارم نالیدن و گریه کردن است
فاش می گویم و مسرورم ز وصل او
هنگام نغمه ی شادی شنفتن است
گویند رقیبان که بشکنم عهد بسته را
صلاح کار دلم در دل نبستن است
بیا که سینه ی زنگار گرفته را
وقت شستن و گاه زدودن است
من به ناز تو دل بستم قرار من
بیا هنگام شادی و با تو بودن است
تفالی زدم امشب به خواجه ی راز
آمد که صلاح در توبه شکستن است

نادر خدابنده لویی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد