| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چه بگویم که بسازد به مذاقت، جانم !؟
چه کنم تا شکفد غنچهی باغت ، جانم !؟
همهی حرف دلم را غزلی ساختهام ،
با نسیمی بفرستم به سراغت ، جانم !
شمعم و دامنم از قطرهی اشکم دریاست ،
کِی به دادم برسد شمع و چراغت ، جانم !؟
حال ویران ، خبری نیست از آبادی آن ،
کور شد چشم من از درد فراقت ، جانم !
رو به محراب نشستم به دعا هر شب و روز
غافل از معجزهی سوی وثاقت ، جانم !
سرِ کوه آمدهام تا که به چنگت آرم
عمر من رفت ، نرفت عمر مُحاقت، جانم !
یاد ایام ، که غم از دلِ تنگم میرفت
سر به زانوی تو ، در صحن رواقت جانم !
نکنم شکوه از این محنت و رنج جانسوز
خود خطا رفتهام از خط وفاقت، جانم !
حشمت الله همتی