یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

چه بگویم که بسازد به مذاقت، جانم !؟

چه بگویم که بسازد به مذاقت، جانم !؟
چه کنم تا شکفد غنچه‌ی باغت ، جانم !؟

همه‌ی حرف دلم را غزلی ساخته‌ام ،
با نسیمی بفرستم به سراغت ، جانم !

شمعم و دامنم از قطره‌ی اشکم دریاست ،
کِی به دادم برسد شمع و چراغت ، جانم !؟

حال ویران ، خبری نیست از آبادی آن ،
کور شد چشم من از درد فراقت ، جانم !

رو به محراب نشستم به دعا هر شب و روز
غافل از معجزه‌ی سوی وثاقت ، جانم !

سرِ کوه آمده‌ام تا که به چنگت آرم
عمر من رفت ، نرفت عمر مُحاقت، جانم !

یاد ایام ، که غم از دلِ تنگم میرفت
سر به زانوی تو ، در صحن رواقت جانم !

نکنم شکوه از این محنت و رنج جانسوز
خود خطا رفته‌ام از خط وفاقت، جانم !

حشمت الله همتی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد