| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
جادهای بیپایان
از رگهای من شروع میشود
و هر چه جلوتر میرود
کوتاهتر میشود،
آنقدر کوتاه
که در نهایت از خودش عبور میکند
و دوباره از سینهام سر درمیآورد.
در مغز من
یک بیمارستان متروکه هست
که هر شب
بیمارانش برمیگردند
تا دوباره اشتباههای پزشکیشان را جشن بگیرند.
آفتاب
با بطریهای خالی ویسکی طلوع میکند،
و ماه
یک پرستار معتاد است
که هر چند دقیقه یکبار
سرمها را روی زمین میریزد.
شب،
یک حفره است که خودش را لیس میزند.
از دور،
چند انسان شبیه کبکهاییاند
که داوطلبانه توی تفنگ میپرند.
راه میروم،
ولی ردپاهایم زودتر از من
به مقصد میرسند
و همانجا خودشان را دفن میکنند.
هیچچیز سر جای خودش نیست
مگر کفنی که برای کودکان دوختهاند
و حالا به سایز آدم بزرگها میخورد.
کسی میخندد،
و خندهاش مثل یک ارهی برقی
از دیوار رد میشود.
من هم میخندم،
ولی دندانهایم
یکییکی فرار میکنند
و در یقه پیراهنم پناهنده میشوند.
و بله،
احتمالاً همین حالا
یک جنازه دارد این شعر را میخواند
و از خودش میپرسد:
د آخه به این مزخرفات هم میگن شعر؟
سپهر امریاس