یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

چشم جان روشن ز روی چون مه تابانِ زینب

چشم جان روشن ز روی چون مه تابانِ زینب
دل شده حیران به آن قد و رخ خندانِ زینب

خالِ مشکین بر بناگوشش چو دامی گسترده
مرغ دل افتاده در آن حلقهٔ پیچانِ زینب

ابروانش چون کمان، مژگانِ او تیر بلا
هر دلی را می‌زند یک دم به یک پیکانِ زینب

خنده‌اش چون غنچه در بستان، لبانش همچو قند
شهد نوشم من ز لعل آتشین، عطشانِ زینب

گر ببیند سرو، قد رعنای او، افتد به خاک
سرو هم حیران شود از قامتِ بستانِ زینب

عقل و هوشم می‌برد با یک نگاهِ دلربا
من چه گویم؟ عالمی حیران ز سحر و افسونِ زینب

ای «آرمان»، از عشق او دم می‌زنی شب تا سحر
تا ابد مجنون بمان در کویِ لیلای زینب


آرمان پیروی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد