-
عشق است و هزاران هزار سیم نامرئی
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:59
عشق است و هزاران هزار سیم نامرئی که نه از جنس مادهاند، نه از منطق بلکه رشتههایی هستند از نور دل، که ذهن را در خاموشی دل هدایت میکنند، بیآنکه صدایی باشد، بیآنکه دلیلی خواسته شود... تاریکیهایی درونت بودند، نه چون ظلمت شب، بلکه چون زخمهایی که بیفریاد، در کنج جان، خاموش نشسته بودند. و من، تنها با نگاهی، چون فانوس...
-
در این شب سکوت و درد
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:58
در این شب سکوت و درد دلم برای دیدنت نفس دوبار میکشد قفس بهانه می کشد شبی که غم گرفته و سکوت می کند غریو چگونه شب دهد نوید سپیدی گلوی صبح ولی دلم به این امید سحر کند شبی مگر که آن رخ چو ماه تو شود به دیدهام پدید خیال روی همچو ماه نمی رود از این دلم ضیافت دوباره ای به پا شود در این تنم حسنعلی فرهادی فرد
-
از بودن من بود که روزگاری خود مهتر دیدی
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:58
از بودن من بود که روزگاری خود مهتر دیدی در آینه زلالِ من چه تصویره مکدر دیدی چه خائن بود چشم من ندید از بد ؛ بدتر بودی نه گل به شاخه ای ؛ از اساس تو پر پر بودی ابلیسِ به جلد رفته تو را برادر شده بود مروت در وجودت به هیچ برابر شده بود به وعده پایِ خرمنی مرا تو منتر کردی داستان را به میل خود قصه ی لوطی و انتر کردی از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:57
-
ز باغ آمد نسیمی مست، با بوی خوش رویت
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:52
ز باغ آمد نسیمی مست، با بوی خوش رویت جهان چون بادهای شد سرخ، ز لطفِ رنگِ گیسویت شکوفه سر به پای تو نهاد و چشمه لب بگشاد که در آغوش گل خندید، اگر خندید گلرویت دل از آن لحظه دیوانهست، که در جامم تو پیدا شد نه از خُم، نه ز مینایی، برون زد عشق از مویت سحر از نرگس تو آموخت رسمِ فتنه و مستی که در خون میتپد آن کس، که...
-
از همه اندوه من ، سهم تو غیبت شده است
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:51
از همه اندوه من ، سهم تو غیبت شده است حاضر شادی چرا ، وقت شکایت شده است در نظرم بود توست ، بیدک لرزان من باغ پر از زندگی ، رو به خیانت شده است مات ام از این کیش و کاش ، برد تو اینجا نبود بازی شطرنج ما ، نقل جماعت شده است رو به سرابی اگر قصد خرابی کنی تشنه ی بیخانمان ، وقت ریاضت شده است حاصل عمرم شبی وقت دعا دوده شد...
-
از خودم میپرسم،
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:50
از خودم میپرسم، چرا تو را دوست دارم؟ میگویم شاید برای آن است که در آغوش تو، دنیا شکل دیگری پیدا میکند… زمان کوتاهتر میشود، دیوارها عقب میروند، و سکوت، صدایی تازه پیدا میکند. میگویم شاید برای آن است که نگاهت مرا مجبور میکند تمام گذشتهام را ببخشم… و به آیندهای فکر کنم، که فقط بوی حضور تو را دارد. میگویم شاید...
-
چه شود به یک نظر گرم تو تیمار کنی
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:49
چه شود به یک نظر گرم تو تیمار کنی نسزد طبیب تا دوای بیمار کنی بیمم از یاد بریم از برم هربار روی چند انکار کنی در دل ما خار کنی بیش اینکار مکن جفا به این خوار مکن تاکی ام خوار کنی روی بر اغیار کنی غیر گویندم عجب نبود اگر نستانی دل از او جانت چو فرهاد سر یار کنی به سر موی تو سوگند سر جانم نیست بحثی ار سر ببری وگر سر دار...
-
نام تو روی قلبم حک کردم
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:48
نام تو روی قلبم حک کردم با هر ضربان، تو را صدا میزنم. دوست دارم تو را، آنچنان که گویی قلبم تنها برای تو میتپد. اما تو… تو گویی از این عشق بیخبری یا خود را به بیخبری زدهای. حسین گودرزی
-
در دریای عشق تو غرق شدهام
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1404 11:47
در دریای عشق تو غرق شدهام تو را دوست دارم، آنچنان که گویی من و تو دو اقیانوس بیپایانیم. اما تو… تو ساحلی هستی که هرگز موج مرا پاسخ نمیدهی. آیا فراموش کردهای که دریا بدون ساحل، هیچ است؟ حسین گودرزی
-
خدا کند که انگشتان تو بر پوست زمان بنوازد
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 12:04
خدا کند که انگشتان تو بر پوست زمان بنوازد و لحظهها با تو به آواز درآید من تشنهای که تنها از سرچشمه ی عشقت مینوشم و در این نوشیدن، به ابدیت برسم حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 12:02
-
بدون ِ عشق جهان غیر ِ یک جهنم نیست
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:59
بدون ِ عشق جهان غیر ِ یک جهنم نیست هوای سینه ی مجنون کم از مخرم نیست به زخم های تن ِ تاک ِ نیمه ِ جان سوگند که همردیف ِ لبانت شراب ِ زمزم نیست کشیده چشم ِ سیاهت مرا به سلاخی برای مرده نیازی به اشک ِ شبنم نیست صَلاح ِ مملکت ِ قلب ِ خویش خود دانی ولی بترس ز آهم عقوبتش کم نیست به قصد ِ مردن اگر رو به قبله می خوابم دلیل ِ...
-
من اسیرم و نیست وقت آزادی من
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:59
من اسیرم و نیست وقت آزادی من این اسیر آزاری نیست حق بردباری من گر به سان یوسف بفروشیم به زر راضیام زان که آزاد میگردد جان من وای ای ستمکاران ستم بر من چرا؟ این ستم بر من روانیست بگذر ز من لحظهای گر اذن آزادی دهید جان مرا میروم از اسارت خسته گشته جان من خسته گشته جان و روحم از عذاب یا رب این جان را بگیر از روح من...
-
پاییز
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:57
-
دوستت دارم با همهی زخمهایم
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:54
دوستت دارم با همهی زخمهایم که همچون شمع در نور حضورت ذوب میشوند و میسوزند... دوستت دارم مثل پرندهای در قفس که آوازش را پیش از پرواز در سینه حبس میکند. حسین گودرزی
-
کاش من شاعربودم
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:49
کاش من شاعربودم در وصف قامت و شجاعت تو شعر می سرودم کاش من شاعر بودم در هیبت و وقار تو شعر می سرودم کاش من شاعر بودم در وصف ایمان و شوکتت شعر می سرودم کاش من شاعر بودم در وصف زیبایی ونخوتت شعر می سرودم کاش من شاعر بودم در وصف چشمان پر نفوذت وزبان گویایت شعر می سرودم کاش من شاعر بودم که باسخنان حماسه آفرینت رعشه...
-
بی ادب هرگز نمی آید به کار
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:46
بی ادب هرگز نمی آید به کار این زبان انسان کِشد تا پای دار او که در بند زبانش شد اسیر میبرد هر لحظه او را یک مسیر بی ادب خون خلایق میخورد این زبان نرم است اما میبُرد هر سخن را برسی باید نِمود با کلام ات رد مشو از هر حُدود سروش چگنی
-
دستی برای نوازش
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:44
کاش در لابه لای هق هق گریه های دلتنگی ام دستی برای نوازش بود و می آمد و آهسته در گوشم می خواند عشقم اشک هایت را پاک کن باران آمده است برایت چای آورده ام بنشین کنارم پشت پنجره تا نم نم باران را نظاره کنیم وحید مشرقی
-
اگر قلم و کاغذی نبود
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 11:40
اگر قلم و کاغذی نبود من چگونه ،کجا می توانستم که ، واژه ها را به خط کنم ؟! عشق تو ، خط به خط سرمشقی می شود برای من تا مثلا شعری بگویم برای تو ! شاید که تو بخوانی و ، باور کنی که من عاشقم ! با ز هم ، با یک قلم شعر خط خطی شد کاغذی ، از این دفتر فقط به عشق تو !!! افشین نوسخن
-
از آن روزی که گیسو را فشاندی روی پیشانی
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:36
از آن روزی که گیسو را فشاندی روی پیشانی شدم در لابلای جنگل ِ موی تو زندانی ببر امشب مرا با خود به بزم نشئگی ، جایی که یک دنیا هوس باشد من و افکار ِ شیطانی چو حکاکان تراشیدند تندیس ِ رخ ِ ماهت هیاهو شد بپا در جمع ِ معماران ِ یونانی خمارم آن چنان از جام مشروب لب ِ سرخت که عمری بر نخواهم خاست از خواب زمستانی زلیخایی نگون...
-
صلوات برمحمد ذکر آزاداست شب و روز
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:35
-
دلم تو را می خواهد
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:34
دلم تو را می خواهد نشسته در برهوت تنهایی کاش باران بشوی بباری بباری تازه شوم نسیمی شوم ملایم ، بوَزم ، بوزم در شهر در کوچه و خیابان به دنبالت سمیه کریمی درمنی
-
گل سرخی را
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:32
گل سرخی را میان تنهایی پاکت می گذارم تا خواب ستاره ای شود پشت درب بسته ی نگاهت که هرچه در بزند چشم نگشایی غلامرضا تنها
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:31
-
دستهایم را مینگارم
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:30
دستهایم را مینگارم در لابهلای شنهای روان؛ نوشتههایم همراه آن فرو میروند. پاهایم را میکشم بر چمنهای سبزِ تنها، و نگاهم در شاخههای بیپرنده گم میشود. از آنسو، صدا میآید: نجوایی بیکلام، فریادی بیصدا، نگاهی بیچشم. به درونم نگاه کنید رنگها سیاه و سفیدند. طیبه ایرانیان
-
آوایِ دل انگیز و طرب ؛ سازِ بنانی
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:29
آوایِ دل انگیز و طرب ؛ سازِ بنانی نقاشیِ فرهیخته یِ فرشچیانی آنقدر دل آرا و نفیسی و درخشان کمیاب ترین گوهری و هیچ ندانی من گم شده و در به در وصل تو هستم ای کاش بیایی و خودت را برسانی بی تابش مهرت شبِ من نور ندارد تابنده ترین ماهِ درخشان زمانی در مسندِ دل نامِ توحک شد به تپش ها در باورِ من تا به ابد وردِ زبانی هر جا...
-
ماه خونین امشب، در آسمان میسوزد،
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:28
ماه خونین امشب، در آسمان میسوزد، قلب عاشق در سینه، با عشق میتپد و می سازد . رنگ سرخش، چون خون رگهای عاشقی، نقش بسته بر نگاهم، ای ماه، تو خود شقایقی! در سکوت شب، با تو سخن گویم و از دل تنگم، که بیتو در خود فرو روم چشمهایت، دو ستاره در این شب تار، ماه خونین، تو شاهد عشق بیقرارباش هر قطره خونت، قصهای از...
-
در دلِ من عشق، چو پاییز است
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:27
در دلِ من عشق، چو پاییز است صبحدمان ، وسوسه انگیز است بر منُ بیمارِ جنون دارِ عشق آن لبُ، شیرین ِ،تو تجویز است چون تو یکی در دل من یار است قلب من از عشق تو لبریز است خسته دلان، از تو پذیرم، هرچه را موهبتی جانب پاییز است زلف تو حاصل میراث عشق عشق شدی، عشق، دل انگیز است نجمه عسکری
-
چند روزی پشتِ سر طعنهزنِ بیمایهای
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 10:26
چند روزی پشتِ سر طعنهزنِ بیمایهای لیک شُکرِ حق، همانجا جایگاهِ سایهای هرکه با من بد کند یا زخم بر دل میزند پس بداند پشتِ سر ماندن، همان رسواییای روبهرو شو ای مدعی! مردانگی را پیشه کن من سخنها دم گرفتم، شعلهام دریاییای طعنه چون خنجر زدی، خنجر به پشتِ من مبَر پیشِ رو آ، تا بدانی با چه طوفانهاییای پایمرد از...