-
رفته بودم در میان خلوت دل تا خودم
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:52
رفته بودم در میان خلوت دل تا خودم هیچکس آنجا نبود ، گفتم سخنها با خودم دست از جانم نمی برداشت چون آن باز جو پس گرفتم من به گردن هرچه کردم را خودم گفتمش بس کن ملامت بیش از اینم تو مکن قول دادم که کنم جبران من از فردا خودم هیچ تقصیر کسی ناکامی و عیبم نبود علت ناکامی خود بوده ام ، تنها خودم سر به جیب خود فرو بردم که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:52
-
گاهی که می شکنم، لبریزم از گله ها
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:47
گاهی که می شکنم، لبریزم از گله ها از قولهای نداده، از درد فاصله ها از گیر و دارِ قصه، ازین فصلِ پر تنش دستی که سخت ،گرفته نای حوصله ها در لحظه های سرد ،ازین دشت پر هراس چون آهوانِ رمیده ،از بسترِ تله ها آسوده می شوم آخر ، با درد تاول ها روز رهاییِ بختم،از شر آبله ها باید جدا کنم از تن، بارِ صبوری را شاید دوباره...
-
آه! ازین دل هوایی، چه کنم؟ بگو کجایی؟
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:41
آه! ازین دل هوایی، چه کنم؟ بگو کجایی؟ عاشقم به روی ماهت، من اسیرو تو رهایی بخدا چنانم اکنون که سپند هست بر آتش به ره وصالت ای جان! جان، نداردم بهایی همه ی امیدم اینست که به قلب من بتابی چه خوشست خدایا! به وصال من درآیی به حریم خلوتم دی، به خدا چنین بگفتم نگهم بکن نگارا! تو که پاکی و خدایی بشنیدم این صدا را، که ز غیب...
-
گم شدم در خاطراتِ دور و خیس
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:37
گم شدم در خاطراتِ دور و خیس برق زد چشمم چو الماسی نفیس کنجِ آن پستوی نمخورده، غبار با ابریشم پری زدودم آهسته خاک جعبه ای پیدا شد از جنس بهار پر ز عطر و گوهر مادر چه ناب لاجوردی حوض، رقص سرخ انار بوی دیزی با شعاع هُرم، نفتی چراغ وه کنون دست هایم پر زکار ذهنم اما آشفته تر از قلب یار می گریزد آن نگاه بی طلب می نشیند عطر...
-
نگارم بی تو سر کردن، سقوطی از جبال است
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:36
نگارم بی تو سر کردن، سقوطی از جبال است ندارم تاب دوری، صحبتش دور از خیال است تو سیمارو رخت بهتر، ز دیگر مه رخان است مقامت در نجابت، کیمیایی بی مثال است قدم داری به چشمانم ،چو آهویی خرامان گزک دارد نگاهت، دیدگانت چون غزال است تو را پروانه میبینم ،خودم را شمع سوزان چو شمعی گشتهام روشن ،که نورش در زوال است به لبخندت...
-
خوابیده روی دست هایم، شوق روییدن
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:35
خوابیده روی دست هایم، شوق روییدن هر روز مشتاقم به فردایی پر از بودن من هستم و تو هستی و رویای بیداری با هم به فردا می رسیم، لبریز پوییدن چشمان من خواب هزاران شعر می بینند ذهنم خرامان می رود تا سمت زاییدن زاییده های شعر و احساسی که بیدارند همچون کلامی دلنشین...مثل پرستیدن در خاطراتی تازه جاری می شوم با شوق آماده ام چون...
-
چنان زیباییت با حسن و خوبی در هم آمیزد
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:34
چنان زیباییت با حسن و خوبی در هم آمیزد که عقل از بهت واماند که دل یکباره وا ریزد چه بنشینم تماشای تو بر من امر واجب شد صواب است این که چشم من به دیدار تو بر خیزد زمان کوتاه و فرصت کم مبندی دل به فردایت نکرده کاری وبینی که امروز از تو بگریزد بده جان رابه آن یاری که یارای تورا دارد مده دل را به دلبندی که بی خود ساز خود...
-
به یاد دارم شبی را که ، به چشمانم قسم خوردی
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:34
به یاد دارم شبی را که ، به چشمانم قسم خوردی که دیگر دِل بَر این رُسوا، بَراین عاشق نِمی بندی درون چَشم تو دیدم ، غم من را نِمی بینی برای مرگ چَشمانم ، به جان من قسم خوردی قسم خوردی به مرگ من ، که جانم را نمی خواهی قسم برجان تو جانم ، دِگر من را نمی بینی کنون دلگشته از مهرت ، رها از قید سوگندت به کام دیگران رفتی ، مرا...
-
برق چشمت نازنین آسان مرا خواهد کشت
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1404 11:32
برق چشمت نازنین آسان مرا خواهد کشت آه و اشکِ دیده ات پنهان مرا خواهد کشت درد هجرانِ تو در جان و دلم رخنه نمود حسرتِ رنج و غمِ هجران مرا خواهدکشت یاد تو در پیله ی جانم نشسته گر هنوز ترک جان زین عهد و پیمان مرا خواهد کشت خلوتِ عشّاق از بیهوده مردن بهتر است حسرتِ عشق و غم دوران مرا خواهد کشت چشم دیدن گر نداری من کجا...
-
"اینجا" همه خواب بود و ما خواب زده
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:13
"اینجا" همه خواب بود و ما خواب زده وآن کودک نابَلد که بر آب زده میدان محک بود وُ ترازوی «طلب» ویـن مرغک بی خِـرد ،به مرداب زده! هر سو به خیال سود و سودای دگر نا حقّ و به خلق ،حقّه ی ناب زده! خدعه به خدا ، به ذکر یا رب یا رب برچهره ی زردِ فتنه ، سرخاب زده! غافل که همه بازی و ُ بازی گردان از بهر شکار طعمه قلاب...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:12
-
دلم به یاد تو هر شب بهانه میگیرد
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:09
دلم به یاد تو هر شب بهانه میگیرد نگاه خستهام از آسمان میگیرد به شوق روی تو در کوچههای مهتابی چراغ اشک مرا شمع خانه میگیرد به هر کرشمهی چشمت، غزل به رقص آید صدای عشق تو جان ترانه میگیرد تو آن ستاره ی بیدار نیمهشبهایی که رنگ صبح ز نگاهت نشانه میگیرد اگر چه فاصله چون کوه پیش پای من است دل از حضور تو عطر شبانه...
-
مگر بی جلوه ی معشوق عاشق عشق دارد
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:03
مگر بی جلوه ی معشوق عاشق عشق دارد نهال عشق را معشوق در عاشق بکارد چه بود افسانه ی خسرو اگر شیرین نبودش کنار لیلی اش مجنون هزاران قصه دارد به غیر از فصل گل بلبل نشیند سرد و خاموش چو گل آید صدایش از همه سو سر برآرد زمین و دشت و باغ و کوه صحرا و بیابان کجا سرسبز می گردد اگر باران نبارد بساط عشق بر پا هست هر جایی که بینی...
-
چطور فراموشت کنم؟
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:02
چطور فراموشت کنم؟ وقتی هنوز... در پنهانترین چینِ تنم، نامت را... آه میکشم... سیدحسن نبی پور
-
در دهان جهان، سکوت میجوشد،
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:02
در دهان جهان، سکوت میجوشد، نه از ترس، بلکه از فهمی که واژهها را بیپناه میبیند. در امتداد شب، صدای نیامده از گلوی درختان بالا میرود، و برگها، با زبان بیزبانشان به مرگ معنا اشاره میکنند. من، در ایستگاه بینامی با چمدانی پر از سوال و بلیطی که مقصدش فهم بیصداست، منتظر قطاریام که هرگز نمیرسد. سکوت، نه خلأ، که...
-
شب به یاد تو سحر کردم، نگاهم با تو بود
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:01
شب به یاد تو سحر کردم، نگاهم با تو بود دل اسیر لحظههامان شد، پناهم با تو بود بیتو شبهایم چه خاموش است، مثل خاطرات با تو اما هر نفس روشن، چراغم با تو بود در دل من شوق دیداریست از آن صبح وصال هر دعایی در دل شبها، به راهم با تو بود گرچه دنیا سرد و تاریک است، اما بیغمان شوق عشق و سوز دل در انتها هم با تو بود بازگرد...
-
بانگِ موذن زاده آمد دل از خوابِ گران برخاست
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:00
بانگِ موذن زاده آمد دل از خوابِ گران برخاست فریادِ بیداریات از سینهی جان برخاست اللهاکبرت شکست تختِ فرعونها هر بت فرو ریخت و از خاک، ربنا برخاست «اشهد» تو، سوگند به خون کربلای ما پیمانِ مقاومت از عمقِ زبان برخاست «حیّ علی» صدای قیامِ در شبِ غفلت خورشید در نیمهشب از پشتِ جهان برخاست چون مادرانه، بانگِ نور خواندی به...
-
تَـماشا میکُـنَم گـاهی، هُـبـوطِ زِنـدِگانی را
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 12:00
تَـماشا میکُـنَم گـاهی، هُـبـوطِ زِنـدِگانی را رَه و رَسـمِ جُـدایی و ذُهـولِ قَـدردانی را نِمیبینَم به جُز دَرد و به جُز آه و به جُز حَسرَت که بُرد آن نور و شور و شوق و مِیلِ آسمانی را؟! اَگَر نالایِقَم، باشَد، اَگَر پَستَم، قَبول، اَمّـا نِمیتابَد دِگَر خَلق، این چُنین بَدکاردانی را قَدیم این گونه بود آیا؟ دِلِ...
-
کف دستهای کوچک
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 11:46
کف دستهای کوچک شیشه را با شوقی خسته پاک میکرد چراغ قرمز مثل قلبی ایستاده در سینهی خیابان میتپید باران نامش را شست و برد محمدرضا گلی احمدگورابی
-
در چهارراهِ نگاهت میایستم
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:57
در چهارراهِ نگاهت میایستم یک سو، جادهای به ابدیت سوی دیگر، بنبستِ یک شب چراغِ راهنما نمیتپد و من با چشمان بسته مسیر را انتخاب میکنم حسین گودرزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:56
-
دل آشفته ام امشب
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:52
دل آشفته ام امشب هوای گریه سر داده نه نوری هست نه مهتابی و خواب از چشمم افتاده دوباره بغض دل تنگی چه خیساند گونه های من نه دستی هست نه همرازی غریب ماند گریه های من غم تنهایی دل را به ماه خواستم بگویم نیست و بادی هم که نیست امشب خیالت هم کنارم نیست سکوت شب فقط پیداست ز رنج فاصله مردم دگر نایی برایم نیست مرا یادت کشد...
-
پرندهای که قفس را میشناسد
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:51
پرندهای که قفس را میشناسد از آسمان میهراسد اما زمین نیز بیبالیش را میخواند شاید باید خطر کرد و بر شاخهای لرزان آشیانه ساخت حسین گودرزی
-
عَوامِ مردم این دهر در خوابی گرفتارند
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:49
عَوامِ مردم این دهر در خوابی گرفتارند فداییان ظلمت، کور دل هایی که بسیارند نشو نومید از رحمت در این غوغای وانفسا بشو تو عبد آدم های بینایی که بیدارند اگر جاهل بود ساکت دِگر جنگی نخواهد شد چکد خون از فِتَن، اینان همانا مردم آزارند اگر شک در دلت افتاد حقیقت را نیابیدی به دنبال کسانی باش که، در شوق دیدارند بدان که پیروی...
-
من در قطارم، بیمسافر، بیصدا، بینور
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:47
من در قطارم، بیمسافر، بیصدا، بینور در ایستگاهی که فقط نامت توقف داشت در واگنِ شبهای بیرویا و بیلبخند تنهاییام با خاطرت بذر سفر میکاشت من در قطارم، سمتِ شهری که تو در آنی سوت قطار انگار از دلها خبر دارد در ریلِ تکراریترین احساس می تازم هر پیچ و خم، هر دره احساسی دگر دارد من در قطارم، یک بغل لبخند در جیبم با...
-
پیام صلح و محبت به قلب سنگ چه آخر
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:46
پیام صلح و محبت به قلب سنگ چه آخر به گوش ناشنوا نغمه های چنگ چه آخر سلاح نیست که بر هم زده صلاح جهان را گناه شهوت میمون به یک تفنگ چه آخر تو قبح ذات خودت را به آب و رنگ بپوشان ولی کرامت انسان به آب و رنگ چه آخر به قتل بچه چه نازی؟ تو مرد جنگ ندیدی عیال و بی بی و الهام را به جنگ چه آخر دو رأس گاو نزارید محض قحطی کنعان...
-
از سکوت و پیله ی تنهایی ام
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:45
از سکوت و پیله ی تنهایی ام تا سقوط و بستر بیهودگی از خودم میپرسم آیا.. ممکن است پروانه هم عاشق شود؟ میتوان تقدیر را از سر نوشت؟ از کجا باید طلوعی تازه را آغاز کرد؟ یا که اصلا میشود پروانه شد؟ پرواز کرد...؟ فرزانه فرح زاد
-
عشق راز تنهایی دل است
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:45
عش ق راز تنهایی دل است زمزمه آشنایی دل است خشم را بر سینه برده فرو جاودان شبهای دل است پیرزنی تنها در نیشابور است فرسنگها از دوری ذل است عشق یک کلام وهم انگیز در شب خیالی دل است عشق پایبندی است عالمگیر در ضمیر جاودانی دل است عشق فراتر از مادر و فرزندیست آتشی برای ماندنی دل است عشق صبوری جان است دور و نزدیکی دل است...
-
عشق چیست؟
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1404 11:42
عشق چیست؟ ع شق ، کلمهای است که تو با وجودت معنی میکنی. ع شق ، تو هستی و منِ تشنهای که همیشه تو را میجوید. ع شق ، من و تو و فاصلههایی که هرگز پر نمیشوند. حسین گودرزی