یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

چه نمایش هراس ‌انگیزی

چه نمایش هراس ‌انگیزی

اگر

قلبم را روی صورتم

می‌گذاشتم


و در دنیا

قدم می‌زدم.


((سیلویا پلات))

ابر بی بارانم امید به گریه ام نبند

ابر بی بارانم امید به گریه ام نبند

من از ترک های کویر

آه کشیده شدم


تنم به کوه می خورد

بر شانه‌های باد زیادی می کنم

بیگانه اند ناودان های شهر

چتری بهانه نمی‌شود در همآغوشی

آسمان شخم می زند تنم زیرخط خفقان و دود

جایی به وسعت سه نقطه...

من آنجا هستم


((حمید اسلامی خواه))

با سُکرِ شرجی‌اش برد، امشب مرا به اغما

با سُکرِ شرجی‌اش برد، امشب مرا به اغما
باران دوباره بارید، با عشق... بی تو اما! *

بر حال بی‌قرارم با رعد و برقِ ریزی
هم با اشاره خندید، هم طعنه زد به ایما

مزدورِ کیست باران؟ جز عشقِ فتنه‌انگیز؟
باید پناه بردن بر عقلِ توبه‌فرما!

من دوستدار معشوق، یا دوستدار عشقم؟
یاران! مدد رسانید در حل این معما

افسانه‌ی غمم را تا گوش داد گیتی
هم خاک خون‌جگر شد، هم باد باده‌پیما

باز از غمم سرودی؟! آه ای غزل! دغل‌باز!
آخر تغزّلت کو؟ ای نامِ بی‌مسما!

یونس خرسند

و هیچ چیز غمگین تر از این نیست که

و هیچ چیز غمگین تر از این نیست که
مجبور باشی جهنمت را بغل کنی
جهنمت را ببیوسی ...

من با انگشتانی زندگی می کنم

من با انگشتانی زندگی می کنم
که در آرزوی گرفتن دستانت ؛
بار ها شعر نوشتند...!
با چشمانی دنیا را می بینم
که در آرزوی چشمانت
بار ها گریستند...
با دهانی سخن می گویم
که در آرزوی صدایت
بار ها فریاد عشق سَر داد...
اینک مرا به خاطر بیاور ،
من همانی شدم که تمامش تویی...!

ما در گردبادی از زخم زندگی میکنیم

ما در گردبادی از زخم زندگی میکنیم
و وزنه‌ هاى حقیقت
به پای رویاهامان زنجیر شده‌اند...