یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

نگهی بر نگهم اندازی ، تا دل خاطره ها خواهم رفت

نگهی بر نگهم اندازی ، تا دل خاطره ها خواهم رفت
غم در مردمکت را بینم ، چشم بد خواه تو راخواهم بست!

یاوه گویی نکنم صاف روم بسر نقطه ی پرگار غمم
میروم تا شکنم توبه بسی ، به در میکده گردم پیوست

شهد چشمان که را نوشیدم؟ چه بیامد به سر اقبالم؟
سه دهه عمر نمودم اما ! تو بگو : یک شبه رفتی تا شصت!؟

مست گشتم که نفهمم حتی بسرم هر چه که آید تا صبح
چه شود این شب و این خمره ی ناب ، تا سحر با من
سرتاسر مست

مست آن خمره ی یاقوتی رنگ ، شدمو تازه شدم یک دلتنگ
آنچنان بنگ خمارم کرده ، که شدم منگ و غلامی دربست

او کجا بود، خدا بود ، ندانم بی شک
کرده او حکم ، به جامی و دوایی بر بسط

مست و مخروب به این کوچه اگر می بودم !
آخر راه خیابان که نمیشد بن بست!


امید امام وردی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد