ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
عشقش،
چون آتشی بود
که در پستوی جانش
برای افسونگر زبانه میکشید،
هر شراره،
آهی از عمقِ دلدادگیاش.
اما فریب،
مثل سکوتی که خنجر میپوشاند،
آن آتش را در اشک غرق کرد،
و او،
با روحی که هنوز
در حسرتِ آن لبخندِ مسموم میسوخت،
بیاراده نجوا کرد:
"این عشقِ ویران،
چون موجی از شبِ ابدی،
درونت را ببلعد،
هر تپش،
زخمی که خون گریه کند،
هر رویا،
سایبانی از اندوه."
و آن نفرینِ پنهان،
مثل ریشهای در خاکِ جانش،
به هستیاش پیچید،
تا افسونگر،
در هر دردِ ناگهان،
در هر اشکِ بیصدا،
بفهمد
این دریای سیاه،
فریادِ خاموشِ همان عاشقِ ازدسترفتهست
رامین صحراگرد