یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

طنین خوش آوای

طنین خوش آوای مرغان سحری
بوی عشق و دلدادگی
گرمی دستان یار
طپش کشنده و ریتم دار قلب
گر گرفتگی های وقت و بی وقت
از پس دیدار یار
همه اش نشآت از عشق میگیرد و
جان راهم....

سحر کرمی

تو را نمیدانم ،اما من دوستت دارم

تو را نمیدانم ،اما من دوستت دارم
از من دوری ولی.
حضورت را حس میکنم و به رسم
عاشقی برایت شعر مینویسم
دستان ظریفم محتاج دستان توست
و گیسوانم همچو پری در دست باد به دنبال تو میگردد
ما هر دو عاشق شدیم
ولی من بهای سنگینی برای اعترافش داده ام...


سحر کرمی

در گوشم هزار غنچه گشوده میشود

در گوشم هزار غنچه گشوده میشود
وقتی سخن میگویی
حس نابی در دلم میجوشد،
همچون همهمه ی پرستوهای عاشق
وقتی سحرگاهان بر شاخه های یاس افتان و خیزان میکنند


سحر کرمی

خالی از حسرتم

خالی از حسرتم
خالی از کینه و نفرت
خالی از نداشتن و نرفتن
من خانه دلم پاک است
پر از مهربانی و نور سر زندگی
من تمام غبارهای تلنبار شده را زدودم
من پنجره ام را به عشق و دوستی گشودم
در  خانه ام  را رنگ آبی فیروزه ای زدم
آبی پر از آرامش جان بخش
من عشق ازلی را سروده ام تا برسد به گوش دنیا

سحر کرمی

من دیوانه وار می خندم به جهان

من دیوانه وار می خندم به جهان
وقتی که دستانم بر دور کمرت حلقه زده
و بوی تنت بر جانم می نشیند
بگذار بگویند از پشت کوه آمده
که اینگونه دیوانه س...


سحر کرمی

پاییز که می آید

پاییز که می آید
حس غریبی با خودش می آورد
با مهر می آید اما غمگین
گویی تمام شهر عاشقان رها شده اند
هر یک را که مینگری در حال خود است
سرمست و دیوانه و مجنون وار
در شهر که قدم میزنی بوی پاییز مشام را مینوازد
و پر از حس دیوانگی میشوی
دیوانگی های جنون آمیز
به سرت میزند بزنی به جاده با کوله ای پر از ذوق
آنقدر بروی که گم شوی در هوای مه آلود
جنگل بارانی
در هوای ناب و بکر و دست نیافتنی
بنشینی زیر درخت پرتقال ته حیاط
و محو شوی در تجسم و رویا
و غرق شوی در باران پاییزی...

سحر کرمی

در کوچه باغ خیالم

در کوچه باغ خیالم

صدای خنده ات بلند است

گنجشگکان پر قیل و قال بزمی جانانه دارند

از ته کوچه بوی آمدنت می آید،

روی دیوار کاهگلی کنار چشمه گل یاس در هم تنیده

تمام کوچه را غرق بوی سرمست کننده اش کرده

میبینی همه چیز برای آمدنت محیاس

من،کوچه،یاس سرمست،نوای بزمی شاعرانه

بیا ، بگذار تا ابد من سهم تو باشم.


سحر کرمی

و شهریور عاشقی ست

و شهریور عاشقی ست
مردد
بین ماندن و رفتن
مسافری که
با یک چمدان می آید
پر از گرمای نو پای تیر
پر از اوج حرارت خورشید تابان در مرداد
شهریور ته تغاری تابستان
پر از شیطنت و پر از نسیم خنک شبانه
نوید دهنده رسیدن روزهای رنگارنگ پاییز


سحر کرمی