یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آسمان رنگ جنون ،ابرها پر رعد و خروش

آسمان رنگ جنون ،ابرها پر رعد و خروش
پیله ها از هم  دریده پروانه ها غرق خون
زمین عصیانگر و دشت ها پر همهمه
کوه ها در پی رفتن از سکوت سال ها
سارها آشفته در هوا پرهاشان بر چیده
غروب وحشی دیوانه وار در گذر از روزها
شب اما گریزان از آمدن مانده پشت حصارها
ستارگان دور افتاده از دامن سیاره ها
زوزه ی گرگان گرسنه بی امان از گریزها
یک سبد شب تاب ترسیده از فانوس ها
آن طرف پرچین احساس پر از تردیدها


سحر کرمی

در کدامین ره می توان جست تو را

در کدامین ره می توان جست تو را
در کدامین منزل پناه گرفته ای
تو بگو حتی بی صدا
من از فرسنگ ها اصغا می کنم تو را
تو فریاد بزن در سکوت پشت در
من همه گوش می شوم برای شنیدنت
می آیم آرام بی کوله بار اما استوار
از برایت همه جان می شوم در یک بدن
تو تمام آنچه هستی که سهم من است

و چقدر من صبورم برای ستاندن سهمم
بگو کجا پنهان شده ای؟
که باد از هر طرف که می وزد بوی تو را می آورد
شمیم دلنوازت پیچیده در هر کوی و دشت
خودت اما..!
غافلی از شهره شدن در چشم شهر
من ایمان دارم به وصال تو
و توو خود را می دهی در دست باد
قاصدک شو بیا بنشین به روی سینه ام
خوش خبر باش بگو رو به پایان می رود
شب هجر و احتراز
بر دلم گرد شادی و لذت بپاش
ناجی من شو در لحظه های انتظار

سحر کرمی

شاخه های بید پوسیده در پوستین

شاخه های بید پوسیده در پوستین
رنگ جنون گرفته ساقه های ترد بید
برگ ریزان برگ های سبز رو به طلایی
چنار تنومند سردسته درختان متین
زوال آفتاب در لا به لای غروب سرخ
سار تنها نشسته بر شاخه نو رس مو

نسیم خنک که می وزد بر صورت ماه
شفق و هوای ناب پاییز بر پیکر شهر

سحر کرمی

آسمان صاف ،پوشش ابرها ردیف

آسمان صاف ،پوشش ابرها ردیف
بادها موافق ،سبزه ها پر ز سنبل
درختان تنومند در کنار رود
غنچه ها سر باز کرده در طلوع
پرچین احساس محکم پر ز لو لو
پروانه شادمان پر هیاهو
مزرعه پر ز محصول پر ز گندم
مترسک رقصان در پی رد کلاغ ها
بوی نم پیچیده در دشت و دمن
مردمان شاد و در گذر از غصه ها...

سحر کرمی

ترسم بوی تو از تن من برود

ترسم بوی تو از تن من برود
ترسم آن نگاه نافذت دور شود
ترسم بروی با دیگری جفت شوی
خانه و کاشانه ام را ویران کنی
ترسم دست های پر ز مهرت رود
بر شانه ی یار دیگر نشیند
من تمام حال و احوالم حول چشم تو میچرخد
تمام آنچه دارم با تو معنا می شود
این جهان بی تو ندارد ارزشی
با تو ،دنیای من رنگی و آباد می شود

سحر کرمی

دریاچه ای بکر ته جنگل

دریاچه ای بکر ته جنگل
راهش دور و پر از سنگلاخ
درونش ماهیان دور از نور
سفید و پر ز رنگ مهتاب
درختی کهنسال و تنومند
پر از نجواهای گنگ و مبهم
پر از جلبک است و پر از گل سنگ
تمام عمق دریاچه ی مرموز
ماهیانی چشم بسته و مغموم
آنجا گویی ردی نیست از هیچ جنبنده ای
آنجا سالیان در سکوت است و پر از حزن
درخت راش اما،
همان جاست ،بدون گله ای از او
بی درنگ عجین شدس با خلق او
چون جان شیرین در تنش
آنها دورند ز آدمیان
شادند در اوج تنهایی..


سحر کرمی

گمیم در ژرفای بی انتهای زمهریر

گمیم در ژرفای بی انتهای زمهریر
گمیم در انبوه اوهام
گمیم در هزار توی غلیان انابت
گمیم در جاده تواب
گمیم در میان سرگشتگی ها
بی پیرایه مفتون شده ایم در این عصر
کاش دستی از عالم غیب
هنگام لرزش ابریشم گونه فرشته
بگیرد دامانمان را
آنگاه که صامت و حیرانیم

سحر کرمی

من بغض میکنم آسمان می بارد دمادم

من بغض میکنم آسمان می بارد دمادم
من در پاییز قدم می زنم
به وقت قتل عام برگ ها
به وقت دیوانگی ساقه ها
من از مهر آغاز کردم تو را
ادامه می دهمت تا یلدا
تا پایان کامل عریانی درختان
من با پاییز عجین شده ام
همچون ستاره به تابلو شب...


سحر کرمی