یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

کوههای سر به فلک کشیده

کوههای سر به فلک کشیده
الک آویخته به دیوار کاهگلی
تپه‌های سرسبز در دامن کوه
دخترکان سبزه با دامن‌های گل گلی
گل‌های رنگارنگ در چراگاه بزهای بازیگوش
گوشهای بزرگ خرگو صحرایی
نگاه سحرآمیز لاک پشت زیر تخته سنگ به آسمان آبی
دنده عقب سوسک سرگین غلتان با سرعتی وصف ناشدنی
و رنگ نارنجی بالای کوه که نشان از طلوع خورشید دارد
جادهٔ خاکی پر پیچ و خم روستا
سگ های ولگرد نگهبان ده
و چشمان انتظار
....
یک رهگذر
یک مسافر
یک مقام مسئول
معلم جدید راهنمایی
ماشین مخابرات با تیرک های خطوط پیام
پزشک دهکده برای راه انداختن درمانگاه متروکه
و ده ها چشم
در انتظار کمترین هایی
که به آرزو بدل شده
و‌ آنسوی کوههای سر به فلک کشیده
ازدحام جمعیت
غرق در دود و ثروت و امکانات و لذت و فقر
در حسرت دیدن دیوار کاهگلی
با الکی آویخته....


آرش مسرور

همه چیز تقصیر من بود

همه چیز تقصیر من بود
میدانم
اشتباه کردم
...
گردن بزنید
اما با ترانه های تند بر صورتم سیلی نزنید
که من
اسیری نگون بخت در این شب تاریک زمستانی هستم
با پاهای یخ زده
و صورتی سوخته
...
گردن بزنید
اما
با نگاه های بی محبت
و چشمهای دریده نگاهم نکنید
من هم روزی مثل شما آن پایین ایستادم
و برای جلاد و محکوم
طلب آمرزش داشتم
میدانستم همه چیز تقصیر همه کس است
نه یک نفر
نه هیچکس
همه
و همه
...
گردن بزنید
اما ...
همه را گردن نزنید
فقط من را
همین برای همه کافی است

...
گردن بزنید

آرش مسرور

نفس برای کشیدن

نفس برای کشیدن
قلم برای بریدن
هوا برای تنفس
قفس برای پرنده
...
صدا به سکوت ماند
قطار با سوت رسید
شکسته بال پرستو
بهار یخ زده انگار
...
تمام درد، درونم
که پای دار نمانده
قضاوتی که مرا کشت
عداوتی که هدر رفت
...

صف از دوباره برای
گرفتن لقمه نانی
دوباره خواهش و هذیان
تو همیشه نگرانی
...
صدف به بستر ساحل
قدم به سینه شن ها
صفا و مروه نرفتم
ببین چقدر پاک هستم
....
ندیده در بر شیطان
نمانده در صف کفار
نشسته گوشه ی مسجد
نه مرده، نه زنده، نه بیدار
....
ز دست دیو، خسته
به زیر پای ستمگر
زند به خون خودش نان
دهد به طفل خردمند
....
دهد به دست تو شمشیر
زند به پای دگر بند
تو قاتل و منِ مقتول
شهیدم و همه شاهد
...
تماس عالم بالا
سرود سادۀ رفتن
بگو سپاسگزارم
ببین چه بر سرم آمد


آرش مسرور

ای دوست کجایی که ز حیرانی ما

ای دوست کجایی که ز حیرانی ما
صد دشمن شاد است و فزون شد غمها
بی بود تو نابود شدم ای شه من
رعیت چه کند لشگر ابلیس دغا
فرمانبری ات میکنم ار باز رسی
قربان تو ای مأمن هم انس و صفا
دستور بخوان تا به رهت جان بازم
ای کاش ستانی که خودت کرده عطا

آرش مسرور

تب میکنم از دوریت

تب میکنم از دوریت
ای روی ماهت چون رطب
شهد است و شیرین است و
تب را می‌برد ذکر دو لب

درد و جنون و خمر را
افزون کنی با چشم خود
موی میانت همچو خط
خال رخت خوانم نخود

تفسیر عشق من به تو
چون تشنه آهویی به آب
از جان خود بگذشته ام
ای بخت بیجانم بخواب

آن آرزو را برده ام
با خود به گور و سرخوشم
شاید نمیدانی چرا
چون شیر غم را میکشم

من رستم دستان شوم
با پیر فردوسی ببین
آن دیو کبر و جهل را
هم می نشانم بر زمین


آرش مسرور

نشستم یکی بیاید بگوید : تولدت مبارک

نشستم یکی بیاید بگوید : تولدت مبارک

چه کار بیهوده ای

مگر به این دنیا آمدن هم تبریک دارد؟

مرگ شاید

رفتن به جایی در آغاز

یا جایی در بالا

یا جایی در بهشت

به پشت پرده قرمز نمایش

آخر به این دنیا آمدن چه شادباشی دارد؟

این شادباش برای کیست؟

بگذارید مسأله همین جا سر بسته بماند

ولی حالا که آمده ام

بهتر دیدم قبل از رفتن کاری بکنم

این شد که نوشتم

این شعر را برای خودم

در روز پا گذاشتنم به این دنیا

چرخیدم و رقصیدم و هلهله کردم

غصه را گذاشتم پشت در باغ بهشت

بهشت همین جاست

و ...

باز ماندم.... تا کِی از تَن وارَهَم


آرش مسرور