یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

دارم به این نتیجه می رسم که

دارم به این نتیجه می رسم که پشت پلک هایم شهری است،
پر از خاطره های نیمه مکدر،
حرف های نزده،
پنجره های قفل شده
رازهای مگو، با مردمانی از جنس ترنج و دارچین و گل رز...
ما تن به تن خاطره ها ایم. روی هر واژه امان یک بذر از نگفته می کاریم که اگر بروید، سایه همه گیرش ره می گیرد تا صورت آفتاب.
آنوقت بیا هی بگو، چه خبر؟ اثری از تو نیست انگار مرده ای اما نمرده ای.
پشت پلکهایم جادو است. کلمات جادویی مثل تکه های ابر و باد اینجا و آنجا پراکنده اند.
هر بار که چشمهایم را می بندم، جریان ناساز، ناسازگاری های، ناموزن از مرز نور و تاریکی می خزد روی یک کدورت ممنوعه. ..
بعد ناگهان، زنان و مردانی با قامت های بلند و لباس های حریر سر می رسند،
بی خیال، ساده و خودمانی، سایه بلند کلمات را برمی دارند 

و به جایش چند تا چند تا آفتاب و تلالو نقره ای ماه و ستاره می گذارند تا خیلی هم خیالمان راحت نباشد که در خلوت آیینه ها، تنهاییم.

دارم به این نتیجه می رسم که پشت پلک هایم خاطره ها جان دارند.

زهرا اویسی

اینجا ها ؛ هستی تو مرا ؟

اینجا ها ؛ هستی تو مرا ؟
همچو یک کودک که بگیرند از او
بستنی اش را
در ظهر گرم امرداد
گریه آغاز کند
او ؛ بستنی اش را خواهد
دل وامانده من میداند
بستنی آب شده ؛ اشک سر آغاز شده
چوب آن بستنی چوبی پاک
دیر زمانی ست ؛ یادگار ست مرا ...

سعید رضا علائی

من و این گردش ایام که تو مال منی

من و این گردش ایام که تو مال منی
من و پروانه شدن در پی باغ و چمنی
تو مرا معنی هر جمله‌ی نیکی به خدا
تو همان عشق من و فخربه هرانجمنی
تو طلوعِ سحری، نور ز شادان دلی
ای که در فکر و خیالم چو گل نسترنی
آن چنان عاشق رویت شده ام ای گل من
که مرا نیست دگر هیچ هوس و داشتنی
در دلم عشق تو دارم تو که خود جان ودلی

ای که تو قلب من وجان و من و روح تنی
شهره ی شهر شدم در ره عشقت صنما
همچو فرهاد شدم در ره تو کوه کنی
باقرت پر شده از درد و غم و سوختنی
در دلم تو شده‌ای سخت چنین خواستنی

محمد باقر انصاری

عجبی نیست که داروغه و دارا

عجبی نیست که داروغه و دارا
شده اند یار هم و غافل و بیمار
نا دار که ندارد به خدا هیچ
داروغه و دارا بشوند گیج
دارا شده سرمست خیالات
تخریب کند آن راه کمالات
جمعی ز جماعت شده گریان
داروغه و دارا همه خندان
چون راه به بستند ره سادات
بیمار و فقیرند همه در دار مکافات


ابراهیم معززیان

وقت تَنگ است ،با من دیوانه بنشین ساعتی

وقت تَنگ است ،با من دیوانه بنشین ساعتی
حرفها دارم برایت، جنگجوی بی سپاه
از همان روز نخست و آن قرار اولی
یکدگر آزرده ایم، هر بار با یک اشتباه

جای خوبی و بدی این روزها تغییر کرد
یا که آدابی و رسمی نو ،تو بر پا کرده ای؟
جنگ و صلح و کینه هامان یک طرف
گفته اند با دشمنانِ من مدارا کرده ای؟


بین کار خوب و بد دیگر برایت فرق نیست؟
بین جنگ و صلحِمان این پا و آن پا می کنی ؟
آفتاب رفته از بام است، دگر حرفی نماند
عشق از دست رفته را تا کی تماشا میکنی؟

دستِ پیش و پای پس را، دیدم از تو بارها
اندکی بگذر زِ آشوب دل و آرام باش
دست و پا دیگر نزن ، ای مظهر آشفتگی
دیگر اکنون با سکوتت بهترین پیغام باش..

زهرا سادات

سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق

سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق
آخر درین سرا، چه گزینم بجای عشق

تا حسن خط یار کند مشق دلبری
حَک، میکند صحیفه دل را هجای عشق

هرچند دل محقر و کسر و شکسته است
پا در شکسته نه که بود مبتلای عشق

ما عاشقان حضرت حشریم و بندگان
در حشر عشق ،طالب درد و بلای عشق

جوئیم حشر را که بود وصل روی تو
ما غم کشیده ایم، امیدش سزای عشق

گر جوهر و عَرَض شده در خلق اصل، لیک
حق آفریده جوهر ما را برای عشق

ما عاشقان عشق و مریدان در گهیم
در کشتی شکسته دلان ناخدای عشق

جاوید شد زآب بقا خضر اگر ولی
فانی شود اساس جهان در بقای عشق

روز ازل ز پرتو حسن آفریده عشق
هستی ،وجود نیست؟بجز در عطای عشق

در راه عشق جمله گدایائیم و ،سائلان
مستغنی است در همه عالم گدای عشق

فرهاد کوه کن شد ،مجنون بدشت و راغ
عیسی که جان دمد بود از اقتضای عشق

در عشق عقل جزء عدو ومنافق است
رافض به عاقلان تو مگو ماجرای عشق

جاوید مدرس اول