ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ای پیرِ به بدنبال عصا، تا ته بازار رسیدی
آن مست طلب کرده ی خَمّار ندیدی
زین سو بنگر، تا رخ عیار بیابی
از پرده برون آی، که دوار بیابی
دستان علم کرده دلدار ببینی
دستان بلند کرده بیمار ببینی
آذر بزن آواز که آتش بنشینی
دنیا چه ثمر در گذر عمر نشینی
چون زاغ کند قار چو در فکر بهاری
یکباره بزن ساز، که آوار رسیدی
بی پرده بسوزی که دیدار رسیدی
عمر دگری باید و زنهار رسیدی
هر عمر و هر آهنگ فدای جبروتش
اندر فلکش یک دلِ بیدار خریدی
از سوزش آتش جگرم دار بیاورد
صد بتکده بر دار که پندار دریدی
سید علی موسوی
رندانه شنیدست که بی نوشش کرد
او شعله بُد و باد فراموشش کرد
حیران چو شد آن مور ز برهان و دلیل
از لشکر فیلان که بر دوشش کرد
هشیار بکردش شرر آب آمیز
بی ره بخرامید که دو افسونش کرد
جمع طلب و گنه کجا برد مرا
بیچاره گنه کرده که مقصودش کرد
خوبان همه در سایه او محو شوند
این بد چه کند که جام خاموشش کرد
چون داد به توبه نظر از کنه وجود
شاید که سلیمان نظر جودش کرد
چون مور شد و در نظر شاه روان
دیگر چه طلب کند چو دستورش کرد
فریاد کشید و گلش از خار گرفت
دیوانه شد و مست چو منظورش کرد
بر گرد مدارش رود هر ذره و نجم
گر عشق بخواند نگر از شوقش کرد
سید علی موسوی
نماز صبح بپا دار که شب ادامه اوست
نگر که ماه برآید که شب بهانه اوست
هزار بادیه خوش باش تو در برابر دوست
غمت ز راه نباشد که خانه خانه اوست
بهار ملک و فلک بین رها ز نوبت شوم
دلت ز داغ برآید چو غم ترانه اوست
بدار وقت سحر گوش به قمری کوک
پرت ز دام درآید چو شب روانه اوست
غبار مرگ گذرا دان چو آنکه زاده اوست
شجر ز خواب برآید چو آن شبانه اوست
خمار ساغر نابیم وفا ز هستی دوست
سرت ز جام برآید چو آن فتانه اوست
سید علی موسوی
گر یار اشارت کرد بیرون شو از این خانه
با سر بشتاب از جا با خرقه شاهانه
هر کو تو بزن ناله مستانه و دیوانه
جانم طلبیدست چون واحد نه صدگانه
با ما چو سنم دارد معشوق نه بیگانه
هر آینه جان دادن چون کام ز دردانه
ساقی چو پسندیدت پیمانه به پیمانه
تو نوش از آن ساغر تا مردن جانانه
اندر کفنم آتش از مستی دوشانه
با ما به از آن باشد تا عیش غریبانه
دل ساده کند باور با عقل حکیمانه
از ما چه گلی روید در خواب زمستانه
سید علی موسوی
گفتم که با من آویز گفتا قضا نباشد
گفتم که درخورم من گفتا ریا نباشد
گفتم شمیم کویت صدباره عاشقم کرد
گفتا به خود بپرداز این ها ادا نباشد
گفتم چرا نبینی رنجی عظیم بردم
گفتا که در مسیرم این ها بلا نباشد
گفتم بس است جانا مردم ز درد هجرت
گفتا بمیر از غم این ها جدا نباشد
گفتم برم نیایی گفتا که در برم من
گفتم تو را نبینم گفتا خفا نباشد
گفتم که مانده ام من اندر خیال حافظ
گفتا ز آن برون شو این ها صدا نباشد
سید علی موسوی
باید که بر کنم قمار بی هدف
کشانده است مرا به جای بی علف
باید عوض کنم ز نو ستاره ام
باید که جان برم از این ترانه ام
باید نفس برم درون سینه ام
گر حق حق دلم دهد اجازه ام
ندیدمش به هر کجا که می روم
نبینمش به هر کجا که می دوم
چه گم شدم در این غبار وعده ها
بگفتمش به یک سکوت پر صدا
بیا بگو تو از میان قصه ها
بیا ببر تو این غبار غصه را
بیا بیا تو ای غروب هر دعا
بیا بیا تو ای طلوع آیه ها
سید علی موسوی
با گام هایی تهی
همچون تپش قلب
و از کنارم آدم ها می گذرند
پر هیاهو
هیچکسی تنها نیست
اما خفگی در هوا موج می زند
سکوت جاریست
لبخند ها مصنوعی
سلام ها بی آغاز
همه در حال فرارند
اما بکجا ؟
سفری مبهم با همسفرانی ناشناس
غریبه های آشنا
در فکری که نمی دانم چیست
و کسی نیز مرا نمی فهمد
واحد هایی تنها
میان انبوهی از یکدیگر
گویی تنهایی مسریست
چشم ها خواب
نفس ها آرام
نگاه ها گیج
او به چه می اندیشد؟
و اینچنین سفرم هر روز تکرار می شود
آدم هایی نزدیک ولی دور
فردا و فرداهایی تکراری
کاش رسیدن هایمان صبر داشت
سکوت را می شکستیم
و همدیگر را می فهمیدیم
تا در این شلوغی دیگر تنها نباشیم
سید علی موسوی
نی نیم از اهل خرد ، عاشق بیچاره شوم
در هوس روی نگار، شمع چو آیینه شوم
قند به روی شکرم ، بی خودم از حال خودم
و ز لب لعل مهر او ، شهر به آشوبه شوم
زیر و زبر گر بشوم، راحتم و نیست غمی
دست برم بر می ناب ، مست و دیوانه شوم
عقل رود از دل و جان، گر بنهد بر سر من
پای خود آن مشق نگار، لایق آن باده شوم
روزی خلق عیش حیاط، قسمت من آب حیات
میرم و تا زنده شوم و ز شرر آکنده شوم
شکر که اندر هوسش لایق وصل هو شدم
نیست بدم، زنده شوم، درخور آینده شوم
گفت که آدم نشوی و ز دلم آگه نشوی ؟
بین که آذر شدم و سوزم و سازنده شوم
سید علی موسوی