یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گفت: چه می کنی؟

گفت: چه می کنی؟
گفتم: خاطره بازی و دیوانگی
گاهی یک سکوت ناگهانی ...
چند قطره اشک...
یه بغض خفته در گلو...
در میان قهقه های مستانه و بلند...
دیوانگی همین‌ است...
گفت: هیس
دیوانه ها، بلند بلند فکر می کنند و می خندند
عاقلان، فکر می کنند و سکوت و در خود میگریند...
زندگی همین است و دگر هیچ...
بقول قیصر:
کوله باریست پر از هیچ
‌که بر شانه ماست
‌گله از دست کسی نیست
‌مقصر دل دیوانه ماست.

این چه دردی است که بر دل ماست
خاطرات تلخش عُمری تنگِ دل ماست

گله می کنم من ازین دل دیوانه عاشق
صورتگر کین باشد چشم مستانه عاشق


عسل ناظمی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد