یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

دوران بده این می را ساقی که خواهانیم

دوران بده این می را ساقی که خواهانیم
در باده چه داری تو، ما هیچ نمی دانیم ..

از دست نخواهم داد، این باده ی لرزان را
در مسلکِ این مستی، ما سلسله جنبانیم

گویند که ساعاتِ خوش می گذرد آنی
گر رخصتِ ما دادی،  ما پیش تو می مانیم

با نیمه شبِ زلفت هر شب به مناجاتیم
با قافیه ی ابرو ما صاحبِ دیوانیم

در حصرِ نگاهِ ما، آزادِیِ زلف تو
هم صاحبِ این مَحبَس، هم داخلِ زندانیم

گر حال مرا جویی احوالِ تو می گویم
چشمِ خود اگر دیدی، بیمارتر از آنیم

امیرثاقب بردبار

تو دریایی و..

تو دریایی و من موجی، اسیر شوق طوفانت
جهانم بی‌تو ویران است، دلم بسته به پیمانت

چو مه تابیدی و شب را، به نور عشق آراستی
ز هر ذرّه برآید نور، ز دیدارت به کاشانت

دل از دستان تو پر زد، به بامی از تجلّایت
تو خورشیدی و من سایه، که حیرانم به ایوانت

چه حاجت پیش تو گفتن، حدیث درد پنهان را؟
که در چشمان من خواندی، غم دل‌های حیرانت

زمین تنگ است و دل گسترده، در سودای روی تو
تو آغازی و من پایان، نشسته در تمنّایت

به هر راهی که می‌رفتم، نشانت بود و بویت هم
تو آن آتش، من آن پروانه، مسکین و پریشانت


ابوفاضل اکبری